تاریخ انتشار : دوشنبه 2 آبان 1401 - 0:46
کد خبر : 14566

برای پرچمی که فقط یک واژه نیست/ ما برگیم، پای همین درخت می‌ریزیم

برای پرچمی که فقط یک واژه نیست/ ما برگیم، پای همین درخت می‌ریزیم

به نقل از این خبرگزاری : گروه جامعه خبرگزاری فارس – نعیمه جاویدی: هوا رو به سردی گذاشته شده است. راه مقصد را سنگفرش به سنگفرش زیر نور نقره‌ای-طلایی نزدیک طلوع فتح می‌کنم تا برسم به جمعی که باید همراهشان بروم. توی ذهنم اما کلمات رژه می‌روند.کلمه ردیف می‌کنم پشت سر هم. «پ» مثل پرچم،

به نقل از این خبرگزاری :

گروه جامعه خبرگزاری فارس – نعیمه جاویدی: هوا رو به سردی گذاشته شده است. راه مقصد را سنگفرش به سنگفرش زیر نور نقره‌ای-طلایی نزدیک طلوع فتح می‌کنم تا برسم به جمعی که باید همراهشان بروم. توی ذهنم اما کلمات رژه می‌روند.کلمه ردیف می‌کنم پشت سر هم. «پ» مثل پرچم، پلاک…با خانواده شهیدی گفتگو گرفته‌ام و توی ذهنم دنبال تیتر می‌گردم تا آدا شود حق هجران و وصل مادری که پلاک فرزند شهیدش را قبول نکرد اما پیراهنش را چرا! دنبال تیتر هستم برای داستان پیراهنی که چهارده سال بعد از آخرین دیدار مادر و فرزندی، پلاک شد و برگشت.

ردی عاشقانه روی انگشتان مادر

راه می‌روم و داستان زندگی شهید «رضا مشعوف» و چشم براهی مادرش «معصومه راستگو» را مرور کنید که پسرش سال ۱۳۶۲ به شهادت رسید اما پیکرش سال ۱۳۷۶؛ ۱۴ سال بعد از برگشت و در قطعه ۵۰ بهشت‌زهرا(س) آرام گرفت. داستان زندگی‌اش به فصل سرما رسیده است. مادر برای رضا، خودش میل و کاموا را به دست گرفته و یک بلوز بافتی بافته، راویت جالبی دارد: «این‌یکی پیراهن، بافتنش کلی وقت بیشتر برد و رد نخ، حسابی روی دستانم افتاد. آخه میدانی چرا دخترم؟ جایی که رضا رزمنده‌اش بود، خیلی سرد بود. هر بار برمی‌گشت، صورت و لبش، سرخ و ترک خورده بود از سرما. نخ هر دانه بافت را می‌کشیدم تا لباس ریزبافت‌تر شود و سرما نرود از دانه‌ها می‌نشیند به تن پسرکم می‌شود.

1666559809 732 برای پرچمی که فقط یک واژه نیست ما برگیم، پای برای پرچمی که فقط یک واژه نیست/ ما برگیم، پای همین درخت می‌ریزیم

برای رضا که جبهه خجالتیاش کرد

به خیالم هیچ وقت، پیراهن نمی‌تواند پلاک باشد اما این بار بود. رضای مادر، چند سالی مفقودالاثر شد. مادر چشم براه ۱۴ سال تمام مدام در خانه ماند به انتظار و چشم براه. نقل زبانش این بود: «پسرم یک روز برمی‌گرداند.» به خیالش جبهه از رضا، مردی خجالتی ساخته بود که رویش نمی‌شد حالا که چند وقتی خبری ازش نبوده و زنگ خانه را بزند. مردی خجتی که حالا باید به‌قاعده نیامدنش، ۱۴ سالی بزرگ‌تر شده و حسابی استخوان ترکانده باشد. مادر، همیشه گوشه در خانه را باز می‌گذاشت تا اگر رضا برگشت، نکند که شرم دیرن، فراری‌اش دهد. در باز می ماند تا لازم باشد در زدن نباشد. به اشاره انگشتان، فشاری به لنگه در آهنی بدهد و برود داخل، دست‌بوس مادر. فقط نوبت حج معصومه خانم که شد، به دل کندن از خانه داد. برای رضا یک پیراهن مردانه از مکه سوغات آوردند: «آقا این پیراهن را می‌برم، نه! اینیکی را می‌برم. بزرگتر باشد بهتر است. رضا چند سال است که نیامده. نباید به همان قواره قامت قدیمی‌اش سوغاتی بگیرم. چند بار قسمت می‌شود آدم بیاید زیارت خانه خدا؟ بهترین را باید بخرم تا پسند کند. رضا مردی شده حالا حتماً. درشت و هیکلی… آخ که قربان قد و قواره‌اش بشوم! وای که شب دامادی، این پیراهن را بپوشد، قرص ماه می شود پسرم…»

1666559810 756 برای پرچمی که فقط یک واژه نیست ما برگیم، پای برای پرچمی که فقط یک واژه نیست/ ما برگیم، پای همین درخت می‌ریزیم
عکس تزیینی است

از کی یک‌تکه شده، پسرم!

دنیا گاهی بد، بی‌رحم است. ناخن‌هایش را تیز کرده، فرومی‌برد توی رشته خیال‌های خوش مادرانه. درست وقتی مادر هر دو، سه ماه یک‌دفعه با بو و تا پیراهن‌های رضا دلش خوش می‌شد و برق پیراهن سوغاتی مکه، مادر را می‌برد به تماشای چهره سرخ و سفید رضایش در شب دامادی، خبر آمد که نشانه‌هایی از رضا پیدا شد. رضایی که حالا نشان آمدنش یک پلاک آهنی بود. پلاک را نشان حاج‌خانم دادند و گفتند: «مبارکت، چشمت روشن! رضا برگشت…» مادر پلاک را پس زد. خیره شد به کیسه‌ای که محل تفحص از لوازم همراه شهید پرشده بود. حاج‌خانم، یعقوب وار بین مشمع دنبال برق امید می‌گشت؛ دنبال بوی پیراهن یوسفِ خودش؛ رضا. مادر، پلاک آهنی را پس زد: «از کی تا حالا یک‌تکه شده پسر یک مادر؟ آخه من مادر را با این تکه چه‌کار؟»

1666559810 799 برای پرچمی که فقط یک واژه نیست ما برگیم، پای برای پرچمی که فقط یک واژه نیست/ ما برگیم، پای همین درخت می‌ریزیم
عکس تزیینی است

خودم رج زدم پیراهنش را

توی کیسه چیزی پیدا شد که عجیب‌ترین حس عالم را در رج به رج ذهن مادر، نقش زد. همیشه ذوق برگشتن رضا در ذهنش، راه را به هر خبر دیگری بسته بود. مادر منتظر بود، پسرش برگردد. همان پیراهن سوغات را بپوشد. حالا برگشته اما جوری دیگر با پیراهنی که دیگر که حالا فقط یک پیراهن نیست. همه فکر کردند، خبر شهادت رضا او را از پا بیندازد. خدا اما درد داده و درمان هم می دهد، هجران داده و وصل را هم می دهد. پیراهن یوسف، شفای چشم یعقوب شد و نشان رضا برای آرام و قرار دل مادر. گمشده پیدا شد مادر دوباره گفت: «من را با این پلاک آهنگی چه‌کار؟ آهان! خودش همین است پیراهن رضای من. خودم رج زدم پیراهنش را، یکی زیر، دو تا رو، دو تا زیر…»

«پ» مثل پیراهن، «پ» مثل پلاک… هان! پیدایش کرده ام. خودش است. همین است، تیتر مطلبی که باید بنویسم. رضا قول داده بود، پیراهن مادر را از خودش دور نکند تا سرما نخورد.» مادر لالایی مرثیه‌هایش را مرور کرد: «کی این‌همه مردی، مادر؟!»

1666559811 741 برای پرچمی که فقط یک واژه نیست ما برگیم، پای برای پرچمی که فقط یک واژه نیست/ ما برگیم، پای همین درخت می‌ریزیم

لالایی گل‌دار مادر برای چشم‌های پسر

سنگفرش‌ها ته می‌کشند، تمام می‌شوند. به مقصد رسیده‌ام. حوالی مزار شهید دیگری که مادرش برای اینکه آفتاب مایل پاییز، چشم پسرش را نزند، روی قفسه یادمان مزار شهیدش را با یک تکه پارچه که انگار تکه پارچه‌ای از چادرنماز خودش باشد، پوشنده تا سر پسرش، شهیدش آرام بخوابد. مادر است، دیگر! دل دارد چه در خانه چه اینجا! درست در سینه‌کش سنگ مزارها، یادمان‌ها و قاب عکس‌ها.کمی جلوتر، منتظرم باید خودم را برسانم به گروه. فاتحه می‌خوانم و راهی می‌شوم. قرار است، نوشته مزار شهدا را ترمیم و پرچمش را نونوار کنند. بر می گردم، پشت سرم را نگاه می کنم. ردیف به ردیف شهید است. از خیالم می گذرد که چقدر «پ» کشیده پشت سر هم! پاییز، پلاک، پرچم…

1666559811 736 برای پرچمی که فقط یک واژه نیست ما برگیم، پای برای پرچمی که فقط یک واژه نیست/ ما برگیم، پای همین درخت می‌ریزیم

برگ زرد پاییز بلوغ تابستان است

برگهای پاییزی ریز و نرم و خرامان به افتادنشان آب‌وتاب می‌دهند تا طلایی‌تر روی زمین بیفتند. پشت درختی که برگهایش یکی در میان زرد و سبز است و بازمانده تابستان و نوبر پاییز، میل پرچم بلندی خودنمایی می کند. حرکت مواج پرچم در باد است که انگار، پرچم سه رنگ، خودش هم خودش را توی هوا به اهتزاز درآورده.

1666559812 736 برای پرچمی که فقط یک واژه نیست ما برگیم، پای برای پرچمی که فقط یک واژه نیست/ ما برگیم، پای همین درخت می‌ریزیم

به صفوف مزار شهدا نگاه می‌کنم به پلاک‌های آویخته از یادمان قطعه شهدای بهشت‌زهرا(س). به قطعه‌های آن‌طرفی مربوط به شهدای آتش‌نشان، مدافعان حرم و… پاییز آدم را حسابی سرِ شور می‌آورد و شعرهای خود را در یاد را زنده می‌کند. زیر لب زمزمه می‌کنم: «ما برگیم، پای همین درخت می‌ریزیم…» صدای رقص پرچم در باد، افتادن برگ‌هایی که بعد از بلوغ تابستانه شان، حسابی زر شده‌اند، خشک می‌کنند روی زمین و درخشش پلاک زیر نور آفتاب، سمفونی زیبایی شده برای هزار بار زیر لب زمزمه این شعر؛ ما برگیم/ پای همین درخت میریزیم…

پ.ن: شعر از عباس حسین نژاد/ باز روایی زندگی شهید مشعوف از شهدای دفاع مقدس به این روزها و احترام به پرچم ایران

پایان پیام/




این مطلب را برای صفحه اول پیشنهاد دهید

دیدن منبع خبر


اگر دوست داشتید از مجله روز ایران دیدن نماید 🙂

برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،