تاریخ انتشار : چهارشنبه 12 مرداد 1401 - 14:28
کد خبر : 6079

«مرد خاکستری»؛ شوالیه‌ای سینما مقابل تلویزیون در روزگار پساکرونا

«مرد خاکستری»؛  شوالیه‌ای سینما مقابل تلویزیون در روزگار پساکرونا

به نقل از این مجله : مجله نماوا، یزدان سلحشور طبیعتاً در روزگار حکمروایی مطلق سریال‌های تلویزیونی، انتظار نمی‌رود که اندام ویژه‌ای از سینما باشم «مرد خاکستری» آنتونی و جو روسو در این روزگار سخت برای سینما، اثر جذابی است که بی‌عیب نیست اما لااقل تا پیش از پایان رسیدن به خود، عیب‌هایش را مخفی

به نقل از این مجله :

مجله نماوا، یزدان سلحشور

طبیعتاً در روزگار حکمروایی مطلق سریال‌های تلویزیونی، انتظار نمی‌رود که اندام ویژه‌ای از سینما باشم «مرد خاکستری» آنتونی و جو روسو در این روزگار سخت برای سینما، اثر جذابی است که بی‌عیب نیست اما لااقل تا پیش از پایان رسیدن به خود، عیب‌هایش را مخفی نگه می‌دارد. فیلم، به عنوان اقتباسی از اثری ادبی هم مشکلات خاص خودش را دارد. خُب من رمان «مرد خاکستری» مارک گرینی را نخوانده‌ام که اولین رمان اوست که در سال ۲۰۰۹ منتشر شد و آغاز شد برای مجموعه کتاب‌های «مرد خاکستری» اما با مراجعه به خلاصه‌ای رمان به راحتی می‌توان متوجه شد که بخشی از آن را می‌بینم. [اتفاقاً بخش مهمی از آن] در فیلمنامه حذف شده است. شاید هم اتفاق افتاده باشد و جو روسو، کریستوفر مارکوس و استیون مک‌فیلی [فیلم‌نامه‌نویسانِ این فیلم] ایده‌هایی را از رمان‌های بعدی به وام گرفته‌اند. پروژه «مرد خاکستری» یازده‌ساله است که ابتدا با بازی برد پیت ساخته شد که در نتیجه بعد از آن به «خاک‌زن‌تری!» تبدیل شد. شارلیز ترون این نقش را بازی کند [همان اتفاقی که برای «سالت» فیلیپ نویس افتاد و آنجلینا جولی جای تام کروز بازی کرد!] اما باز هم به نتیجه نرسید و حالا فیلم، با دیدگاهی متفاوت و کارگردانی سازندگان دو فیلم از سری «کاپیتان آمریکا» و دو فیلم از سری «انتقام‌جویان» روی پرده رفته است. نکته‌ای طنزآمیز قصه شاید این باشد که نقش منفی فیلم را داشته باشد [یک مأمور تحصیل‌کرده‌ی پیشین سیا و یک قاتل روانی خطرناک] کریس ایوانز است که نقش «کاپیتان آمریکا» را دارد و این را به نوعی می‌توان تقابل کرد جهان کمیک‌استریپی با جهان واقعی که «قهرمان آمریکا» باشد، در واقع یک قاتل روانی‌ست! [البته این اولین نقش منفی ایوانز نیست با این همه به عنوان مثال، نقش منفی او در «چاقوکشی» ریان جانسن، در تقابل با نقش‌اش در «کاپیتان امریکا» نیست اما در اینجا، تقریباً با همان نقش و توانایی‌های او مواجهیم اما بدون ارزش‌های اخلاقی یک «اَبرقهرمان».] تا اینجای کار، قرار است که لااقل یک فیلم دیگر هم با شخصیت مرد خاکستری ساخته شود [که به گمان من، احتمالاً بیشتر از یک فیلم خواهد بود و مرد خاکستری هم به گروه بورن، مأموریت غیرممکن و جیمز باند خواهد پیوست] فیلم با بودجه ۲۰۰ میلیون دلاری‌اش، هم در اکران محدودش روی پرده – از نظر اقتصادی- عمل خوب هم در اکران دیجیتال‌اش و نور امیدی‌ست برای سینما در سال‌های پس از نجات و زورآوری با «تلویزیون». یک نکته‌ی طنزآمیز دیگر هم وجود دارد که در این جنگ تمام‌عیار سینما و تلویزیون، این برگ برنده‌ی سینما را نه استودیوهای سینمایی سنتی بلکه نتفلیکس رو کرده است! [ظاهراً تلویزیون، قصدِ نابودی سینما را ندارد قصدش تصاحبِ سینماست!]

جدال میانِ دو نوع باورپذیری

وقتی قرار است که ما روایت کنیم اولین نکته، روایت باورپذیر است. فرقی هم نمی‌کند داستان بنویسیم نمایشنامه بنویسیم فیلمنامه بنویسیم یا اصلاً خود فیلم را بسازیم. در روند رسیدن به باورپذیری، اصولاً ما با دو گونه باورپذیری روبروییم اول باورپذیری رویدادها در متن و دوم انطباق آن، با باورپذیری در جهان واقعی. وقتی قرار است اثری فراواقعی خلق کنیم، مشکل دوم تا حد زیادی حل شده است چون بنا به این «فراواقعیت» با «واقعیت» مقایسه می شود به عنوان مثال در سری «انتقام‌جویان» به برخی از وابستگی‌ها از روایت به واقعیت، بیشتر درگیر مشکل دوم نخواهیم بود. اما در «مرد خاکستری» که بناست در «واقعیت» شکل بگیرد، حتماً باید ایده‌ای برای حل مشکل دوم داشته باشد. برادران روسو، در باور پذیرفتن رویدادها در متن، کاملاً موفق‌اند اما مشکل، جای دیگری‌ست. یک عملیات عملیاتی، عملکردش از اسم‌اش مشخص است، بنابراین، وقتی کل یک شهر اروپا را به آتش می‌کشید و کلی پلیس را می‌کشید، دیگر اسم‌ها در حال عملیات مخفی نیستند! فیلم‌نویسان امتحان کرده‌اند با بستن پرونده در آخر فیلم و مسئول دانستن ایوانز، مشکل را حل کنند اما… متأسفم! مشکل، حل نشد. در واقع «مرد خاکستری»، تا موقعی که در جهان فیلم می‌کنید و فیلم به آخر نرسیده، قابل باور است اما بعد از اتمام فیلم، وقتی مثلاً با آثاری چون سری «بورن»، «مأموریت غیرممکن» و «جیمز باند» مقایسه می‌شود. می‌شود، در وجه دوم باورپذیری‌اش، آسیب‌پذیر است.

چرا ستاره‌ها نقش‌های منفی بازی می‌کنند؟!

کریس ایوانز اولین ستاره‌ای نیست که نقش منفی بازی می‌کند و احتمالاً آخر هم نمی‌شد اما چرا؟ در تقابل فواید و مضرات بازی در نقش‌های تیپیک دنباله‌دار است نقش‌هایی مثل جیمز باند که شان کانری را بیچاره کرد و حتی مجبور نشد در نقش‌های درجه چهار بازی کند تا بالاخره با ریش و زدوده شدن چهره جیمز باندی‌اش از حافظه دو نسل، دوباره بگذرد. استعدادهای خود را به نمایش بگذارند و در دور دوم بازیگری‌اش، به جایگاه واقعی خود در جهان سینما دست پیدا کنند. وضعیتِ نقش‌های ابرقهرمانی از این بدتر است. مایکل کیتون که با دو بتمن تیم برتون، به ستاره‌ای آن سال‌های هالیوود بدل شد، برای شروع دوباره نقش‌های منفی را پذیرفت و البته بازگشتی هم به نقش‌های مثبت نداشت! وال کیلمر با حضور در یک فیلم بتمن و کریستین بیل با حضور در سه فیلم بتمن، وارد چنین روندی شدند. [هر دو بازیگران واقعاً خوبی هستند] حتی بازیگر درجه یکی مثل کویل هنری هم برای عوض کردن فضا از حضورش در نقش سوپرمن، با گذاشتن ریش، در ماموریت غیرممکن۶ نقش منفی را بازی کرد. ایوانز، بازیگر خوبی‌ست و حتی می‌توانم بگویم در موفق شدن یک نقش منفی، بهتر از ابرقهرمان دیگر مارول یعنی ثور با بازی کریس همسورث عمل کرده است. [رجوع شود به فیلم «اوقات بد در ال‌رویال» ساخته‌ی ۲۰۱۸ درو گادارد که در آن همسورث نقش یک قاتل فرقه‌ای روانی را بازی می‌کند آن هم مقابل بازیگری مثل جف بریجز] امیدوارم ایوانز، بعد از این، بازی کردن در نقش قاتل‌های روانی را کنار بگذار چون تداوم چنین نقش‌هایی، احتمالاً به همان اندازه نقش‌های اَبَرقهرمانی بیچاره‌اش می‌کند!

کارگردانان و بازیگران موفق از فیلمنامه‌نویسان!

نوشتن فیلمنامه‌ی یک تریلر جاسوسی، اگر سخت‌ترین کار دنیا احتمالاً یکی از سخت‌ترین‌هاست نیست! چرا که آن قدر فیلم‌نامه یک درجه در صد سال متوالی با چنین دیدگاهی نوشته شده است که اگر فیلمنامه‌نویس بخواهد به آن‌ها ناخونک بزند، حتماً لو می‌رود! به گمان من یکی از مناطقی است که بخش‌های قابل توجهی از رمان «مرد خاکستری» در فیلمنامه حضور ندارد به خاطر همین است که آن بخش‌ها، به رویدادهای آثاری چون سری «بورن» و «جیمز بند» شباهت‌های آنکارناپذیری دارند با این همه، حذف می‌شوند. قابل نمایش از رویدادهای محوری رمان، یک مشکل اساسی ایجاد شده: فیلم‌نامه به نسبت زمان روایت فیلم، خرده‌رویات کمی دارد و در نتیجه، کارگردان این خلاء را با صحنه‌های اکشن اجرا می‌کند و در نتیجه، آن را به تصویر می‌کشد. در فیلمنامه، معمولاً از دست رفته و فیلم است، که می‌توانم در حال حاضر جاسوسی بدل کنم، بیشتر اکشنی جاسوسی است که بازی‌هایش برای درام جاسوسی طراحی شده و بدون استثناء هم خوب است. چرا برای فیلمی ۲۰۰ میلیون دلاری، فیلمنامه‌ای با خرده‌رویات بیشتر نوشته نشد؟ شاید در فیلم بعدی از این سری، جوابی برایش پیدا کنیم!

تماشای «مرد خاکستری» در نماوا

دیدن منبع

برچسب ها :